تبلیغات
کانون فرهنگی هنری علی ابن ابیطالب (علیه السلام) مسجد امیرالمومنین(ع) زرین شهر - مطالب داستان
 

 
یه داستان فوق العاده . . .
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
‏«ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟ »
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏»
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
‏نماﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ!
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ؟

:: ادامه داستان
:: مرتبط با: داستان , پندآموز , ترفند و مهارت های زندگی , مذهبی ,
:: برچسب‌ها: نماز خالصانه , چوپان و مهمان , نماز چوپان ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : پنجشنبه 16 فروردین 1397
خاطره از یک دانشجوی دانشگاه خارج از کشور

در مقطع فوق لیسانس استادی داشتم كه بسیار با سواد و البته بد اخلاق بود.

یكی از دانشجویان که بسیار كم سواد و دیر فهم و در عین حال جوان و جاه طلب ( به همه میگفت دكتر ! تا خودش را دكتر صدا كنند) بود، با یك نمره می توانست به معدل ١٤ برسد و برود برای پایان نامه.

استاد سالخورده ما به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت.

من علیرغم میل باطنی به سراغ این استاد محترم رفتم و گفتم ایشان پسر خوبیست و فقیر است و اینجا اجاره منزل ندارد( دانشگاه در محله گرانی بود).

با همه احترامی كه ایشان برای من قائل بود حرفی زدكه بعدها عمق آن را فهمیدم.

ایشان فرمود:

تركیب بی سوادی و جاه طلبی و فقر

می تواند فاجعه به پا كند

تو از كجا میدانی كه این ادم در اینده به پست و مقام مهمی نرسد؟

بگذار تو و من عامل این فاجعه نباشیم...



::
:: مرتبط با: پندآموز , ترفند و مهارت های زندگی , داستان ,
:: برچسب‌ها: داستان پندآموز , دانشجو , دانشگاه , استاد بداخلاق ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1396
نتیجه ی یک برخورد زیبا ...

دقیقا ۲۳ سال پیش در اتوبان قزوین-تهران بعد از سیمان آبیک با سرعت ۱۵۰ کیلومتر در ساعت با اتومبیل پاترول دو درب به سمت تهران می‌ آمدم.

هم عشق سرعت داشتم و هم اینکه کلاسم دیر شده بود.

ناگهان متوجه یک افسر راهنمایی و رانندگی شدم که کنار اتوبان برای اینکه من را متوقف کند چنان بالا و پایین می‌ پرید و دست تکان می‌‌ داد که دیدنی بود.

به ناچار در فاصله ‌ای جلوتر توقف کردم و قبل از اینکه من دنده عقب بگیرم ایشان سوار ماشین راهنمایی و رانندگی شد و خودش را به من رساند.

تصور من این بود؛ که اتومبیل را به پارکینگ هدایت خواهند کرد و خودم هم با جریمه سنگینی مواجه خواهم شد.

پیاده شدم او هم پیاده شد. آنقدر عصبانی بود و فریاد می‌ کشید که اجازه حرف زدن پیدا نکردم. در همان حال پرسید: شغلت چیست؟



:: ادامه داستان
:: مرتبط با: پندآموز , ترفند و مهارت های زندگی , داستان ,
:: برچسب‌ها: برخورد خوب , نحوه برخورد , داستان پندآموز , استاد پرویز درگی ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1396
متاهلین! یه لحظه لطفا !

روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:"امروز می خواهیم بازی کنیم!"

سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.

خانمی داوطلب این کار شد.استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.

آن خانم اسامی اعضای خانواده,بستگان,دوستان,هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.

سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.

زن,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.

سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.

زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;

نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...

کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.چون حالا همه می دانستند این دیگر برای ان خانم صرفا یک بازی نبود.

استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.

کار بسیار دشواری برای ان خانم بود. او با بی میلی تمام, نام پدر و مادرش را پاک کرد.

استاد گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"

زن مضطرب و نگران شده بود.

با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد.و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست.... استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!"

والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا آوردید.

شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!

دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.

همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.

زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:"روزی والدینم از کنارم خواهند رفت.پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد"

پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!! همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آنکه زن, حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود برایش کف زدند.

 

با همسر به از آن     باش، که با خلق        جهانی



::
:: مرتبط با: ترفند و مهارت های زندگی , پندآموز , داستان ,
:: برچسب‌ها: ترفند زندگی , متاهلین ,
:: لینک های مرتبط: کانال کانون علی ابن ابیطالب(علیه السلام) در تلگرام ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1396
زندگی قانون ایمان و اعتقاد است. . .

روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید.

حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .

روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.

به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.

حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.

حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت می توانی بر سر کارت برگردی ، ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت.



:: ادامه داستان
:: مرتبط با: ترفند و مهارت های زندگی , مذهبی , پندآموز , داستان ,
:: برچسب‌ها: ایمان و اعتقاد , داستان پادشاه و کشاورز ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1396
دروغ رشه گناهان دیگر ...

فردی چهار گناه بزرگ را خیلی دوست می‌داشت. گویا به آن عادت کرده بود

روزی توفیق شرفیابی به محضر حبیب و بهترین مخلوق خدا، حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) را پیدا نمود

در محضر نورانی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نشست.بعد از مدتی که به صورت نورانی او نگاه کرد و به صحبت‌های ایشان گوش داد، به شدت تحت تأثیر نورانیت و معنویت حضرت قرار گرفت.به همین علت رو به حضرت کرد و عرض نمود:

 

«اى رسول خدا چهار گناه را خیلی دوست دارم

·         ارتباط جنسی نامشروع

·         شرابخوارى

·         دزدى

·         دروغ

هر کدام را که بفرمایید به خاطر شما ترک مى‌کنم

حضرت فرمود: «دروغ را رها کن»

مرد رفت و تصمیم به رابطه نامشروع گرفت  اما با خود گفت: اگر پیامبر از من بپرسد [که زنا کرده‌اى یا نه؟] اگر انکار کنم، قولى را که به ایشان داده‌ام شکسته‌ام و اگر هم اقرار کنم، حد مى‌خورم»

 

تصمیم گرفت دزدى کند،بعد تصمیم گرفت شراب بخورد؛اما هر بار همین فکر را با خود کرد

لذا نزد رسول خدا برگشت و عرض کرد: «شما راه را به کلى بر من بستید و با ترک یک گناه من همه این اشتباهاتم را رها کردم»

دروغ ریشه خیلی از گناهان دیگر است.

مراقب باشید



::
:: مرتبط با: پندآموز , داستان , مذهبی ,
:: برچسب‌ها: دروغ , ریشه گناهان , دروغ ریشه گناهان ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1396
چقدر در خانه تان خدا دارید ؟!؟!؟

مرد و زنی نزد حکیمی رفتند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.

مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم.  همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند. چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به خدا ایمان داریم، دچار این مشکل شده‌ایم؟”

حکیم به آن‌ها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.”

مرد با تعجب جواب داد:

 “این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاق‌های بزرگ با پنجره‌های بزرگ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم، آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است.”

حکیم پرسید :

 “درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”

زن با تعجب پرسید :

”منظورتان چیست! مگر می‌توان درون خانه خدا داشت؟”

حکیم گفت:

 “بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم.

برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟

آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده‌اید؟

آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای شده‌است؟

آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید نقشی خدایی بر آن‌ها وجود دارد؟

بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خدا را در کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا کنید.

اگر چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند، این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا را کم دارید.

اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگی‌تان پخش کنید، خواهید دید که نه تنها فرزندان‌تان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد.”

 



::
:: مرتبط با: داستان , پندآموز , ترفند و مهارت های زندگی , مذهبی ,
:: برچسب‌ها: خدا , تاثیر حضور خدا , چقدر در خانه خدا دارید , داشتن خدا در خانه ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : جمعه 4 اسفند 1396
دو همسفر

دویست سال پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ای بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست خود را بر زمین انداخت چون شنیده بود خرس ها با مردگان کاری ندارند .

خرس که نزدیک شد سرش را نزدیک صورت مسافر بخت برگشته روی زمین کرد و چون او را بی حرکت دید پس از کمی خیره شدن به او راهش را گرفت و رفت .

دوست بالای درخت پایین آمد و به دوستش که نشسته بود گفت آن خرس به تو چه گفت ، چون دیدم در نزدیکی گوشت دهانش را تکان می دهد . دوست دیگر گفت : خرس به من گفت: با دوستی همسفر شو که پشتیبان و یاورت باشد نه آنکه تا ترسید رهایت کند .

به قول حکیم ارد بزرگ : «دوسـتی تنها برآیند نیاز ما نیســـت ،

از خودگذشـتگی نخستین      پایه دوستی است» .

آن دو همان جا از هم جدا شدند . دوست ترسویی که به بالای درخت رفته بود تا انتهای جنگل می دوید و از ترس زوزه می کشید .



::
:: مرتبط با: داستان , ترفند و مهارت های زندگی , پندآموز ,
:: برچسب‌ها: داستان دو همسفر , داستان پندآموز , ترفند زندگی ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : جمعه 27 بهمن 1396
دوستی خروس و شیر

خروس و شیرى باهم رفیق شده و به صحرا رفته بودند . شب که شد خروس برای خوابیدن روى یک درخت رفت و شیر هم پاى درخت دراز کشید . هنگام صبح خروس مطابق معمول شروع به خواندن کرد . روباهى که در ان حوالى بود به طمع افتاد و نزدیک درخت امده و به خروس گفت بفرمائید پائین تا به شما اقتدا کرده و نماز جماعت بخوانیم!

خروس گفت : همان طورى که مى بینى بنده فقط مؤذن هستم ، پیش نماز پاى درخت است او را بیدار کن ...

روباه که تازه متوجه حضور شیر شده بود ، با غرش شیر پا به فرار گذشت .

خروس پرسید : کجا تشریف مى برید؟ مگر نمى خواستید نماز جماعت بخوانید؟ روباه در حال فرار گفت : دارم مى روم تجدید وضو کنم...



::
:: مرتبط با: داستان , طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان طنز , شیر و خروس , روباه و خروس ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : سه شنبه 10 بهمن 1396
ما چقدر زود باوریم ...

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱-  مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.

۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

۵- باعث فرسایش اجسام می شود.

۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.

۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

 

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

 

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!



::
:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: ما چقدر زود باوریم , دی هیدروژن مونوکسید , آب , پروژه دانشگاه ,
نویسنده : tak drakht
تاریخ : دوشنبه 25 دی 1396